در مسیر انتظار
این وبلاگ شامل اشعارو قطعات ادبی من می باشد .استفاده از آنها تنها با ذکر نام نویسنده وبلاگ مجاز است.
همیشه در مقابلت بایستم و با تحکم بگویم:من ناامید نیستم.ناچار به گوشه ای نشستم .در دل زمزمه کردم :چرا باور نمی کنید به خدا هیچ وقت ناامید نبوده ام .من فقط خسته ام ،همین!اما واژه خستگی برای وصف حال من چقدر حقیر است.به دنبال واژه ها گشتم .لغت نامه ذهنم را مرور کردم تا شعری بنویسم.مثل همیشه که وقتی دلم می گرفت قلم در دست می گرفتم و می نوشتم و می نوشتم تا شعری شود زبان حالم!اما چقدر احساس ناتوانی کردم.واژه ای نیافتم حتی بیتی هم از ذهنم نگذشت!بی اختیار بلند شدم .روسری مادربزرگ را از میان سجاده ام برداشتم .بعد از گذشت چند ماه هنوز بوی او را می داد.بوسیدمش و سر کردم.با دلی گرفته و تنی خسته که یارای ایستادن هم نداشتم قامت بستم و دو رکعت نماز هدیه برایش خواندم.سلام نماز را که دادم بی اختیار اشکهایم جاری شد .انگار همه دردهایم را گریستم:مادر بزرگ !تو از من به خدا نزدیکتری ازش بخواه کمکم کنه.بهش بگو تنهام نذاره.بهش بگو دلش خیلی بزرگه ولی دل من اونقدر کوچیکه که زود تحملش تموم میشه.بهش بگو بین این همه صدا ،بین این همه بنده هایی که صداش میزنن صدای منو هم بشنوه.بهش بگو خیلی دوسش دارم حتی اگه کمکم نکنه ،حتی اگه نگامم نکنه،حتی اگه منو به حال خودم رها کنه !خودم خوب می دونم که تا آخر عمرم بدهکار مهربونیاشم.مادربزرگ !یادته همیشه واسم دعا می کردی؟؟؟بازم واسم دعا میکنی؟فراموشم که نکردی هان؟!!!آرام شدم .دیگر اشکی نمی ریختم ،دیگر گله ای نمی کردم. پلکهای سنگینم را که بستم صدایش را شنیدم:فرید جان؟!!!و صدای هق هق گریه هایش را.نمی دیدمش فقط صدایش را می شنیدم.پرسیدم:مادر بزرگ چرا گریه می کنی؟دوباره صدایم کرد.همانطور صمیمی !مثل مامان و بابا ،مثل آبجیا و داداش که از سر صمیمیت و شاید عادت (فرید) صدایم می کنند!و دوباره صدای گریه هایش را!چشم هایم را که باز کردم زنگ صدایش هنوز در گوشم بود و من هنوز دلتنگ مثل بچگی هایم وقتی که با حسرت به عروسک دوستم نگاه می کردم و این اندوه را در دلم پنهان میکردم .کاش هنوز هم غصه هایم مثل آن موقع ها کوچک بود!!!!!!!! (از درد سخن گفتن و از درد شنیدن با مردم بی درد ندانی که چه دردی ست ببخشید که به جای شعر از سر دلتنگی برگی از خاطراتم را اینجا گذاشتم. بی غم بمانید... سلام گرم به همه دوستان که در نبودم به وبم اومدن و مثل همیشه لطف داشتن.شهریورماه تولد وبلاگم بود که به خاطر مشکلاتی که پیش اومد نتونستم آپ کنم و با دو ماه تاخیر با تغییر حال و هوای اینجا یه جورایی این تولد رو به خودم تبریک گفتم. جدیدترین نوشته ام رو میذارم و از دوستان خوبم که در شعر و ترانه دستی دارند می خوام که مثل همیشه راهنماییم کنند. "آه خزان" چه بازگشت غریبی شبیه دیروزم که در غم لحظات گذشته می سوزم عجیب نیست که عشقت دوباره جانم داد؟ میان ماندن و رفتن خط امانم داد؟؟؟؟؟ نه!این شروع هیاهوی بی کم و بیش است عجب که چرخ فلک تا چه حد کج اندیش است! صدای آه خزان است که می رسد بر گوش چه برگهای ضعیفی! چه شاخه های خموش. دلم گرفت! کجایی؟ ترانه می خواهم یه سیلی از تو به گوش زمانه می خواهم. زمانه دست بزن دارد و دلش سنگ است ببین که شعر من امشب چقدر بد آهنگ است! من از سکوت تو این روزها چه بیزارم میان قافیه هایم تو را چه کم دارم... شده ولی خب واقعا حالش خوب نیست به من گفت وبش رو آپ کنم واقعا نمی دونستم چی بذارم که در شان وبلاگش باشه و واقعا می دونم نتونستم رسم رفاقت رو در حقش به جا بیارم و لااقل یه شعر نمی گم قشنگ تر آخه همه اشعاری که توشون نامی از آقا هست قشنگن ولی خب ... من هم الان ذهنم هنگه و سرم شلوغ! فریده گلم امیدوارم خود آقا امام زمان تا ابد و در تک به تک مراحل زندگیت یار و یاورت باشن خیلی دلم می خواد پسورد وبش رو بگم تا پاکی دل بلوریش بیشتر براتون روشن شه ولی... می دونم خدا هیچ وقت تنهات نمی ذارم عزیزم. "نگار " بچه های کوچیک تا آدم بزرگا!شهر و چراغونی می کنن ،کوچه ها رو آب و جارو می کنن پس چرا این شوق در دل من نیست؟؟؟ چرا هر سال این موقع ها دلتنگ تر میشم؟چرا وقتی همه دارن تو جشن طلوع تو شادمانی می کنن یه دنیا غم تو دلم می شینه؟این موقع ها جای خالیت رو بیشتر حس می کنم دیگه نه با اشک تنهایی سبک میشم نه با لبخند شوق!همش به این فکر می کنم که تو هم داری می بینی.می بینی که شهر به خاطر تو نورافشان شده می بینی دارن به خاطر تو نقل می پاشن و اسپند دود می کنن !عشق من !چه حسی داری؟خوشحالی یا مثل من یه بغض کهنه داره آزارت میده؟بغض نبودن ،نرسیدن و نیومدن.امشب می خوام قسمت بدم به حق همه جمعه های غریبی که گذشت زودتر بیا.اگه اومدی و من نبودم یه شاخه گل نرگس تقدیمم کن .تقدیم عاشقی که یه عمر بدون معشوقش زیست.این غزل هم برای تو که بهترینی.(تولدت مبارک ) از بودن خویش هم دگر بیزارم اندوه شمار لحظه دیدارم هر ثانیه ،هر دقیقه ،هر ساعت عمر بر فرق تمام خاطرات آوارم یا دیده به راه رفتنت می دوزم یا بر سر سجاده خود می بارم. گاهی چو سکوت تلخ و بی حوصله ام گه ناله و فریاد کشیدن کارم اینها همه شرح حال یک عاشق توست هر چند دگران فکر کنند بیمارم! بگذار که بگذرم ز تو دورترین تا چند کنی رخنه در این افکارم؟ این لغزش یک لحظه ای ام را تو ببخش بگذار به حساب صبر بی مقدارم ای وای از این گلایه ی بی پایان! تقصیر دلم نیست .کمی تبدارم . میلاد تو ای عشق مبارک بادت تا آخر عمر دوستت می دارم. دوباره باختن من دوباره برد زمان امان ز رسم زمانه که شیوه اش درد است فغان ز حسرت دیدار و دل سپردن ها که آخرش همه هجران و این شب سرد است. نیامدی که ببینی بدون تو هر شب به شب نشینی ماتم دلم که مهمان شد تمام وسعت دنیا بزرگی هستی برای قلب صبورم مثال زندان شد. همیشه یاد گرفتم که صبر باید کرد همیشه یاد گرفتم که زندگی زیباست به یک نیایش و رویا هنوز خرسندم ولی بدون تو حتی امید بی معناست. بگو چگونه بمانم در انتظار طلوع کدام لحظه دور انتهای شعر من است؟ بگو که می رسی اینجا هنوز منتظرم! شکست تلخ دل من گواه این سخن است.
مهرداد اوستا)

شفق،دو دست فلق را ،ز پشت ،بسته کنون
به بند سرد زمستان ، بهار ، زنجیر است
بیا که فرصت فردا به آمدن ، دیر است
شبان برفی قطب ارچه سرد و تاریک است،
امید دار به دل ، کان سپیده نزدیک است
امان از ین دل بی تاب و بغض تنهایی
چه می شود ز افق های دور باز آیی؟
تمام دلخوشی ام در خزان ، گل قالی ست
و جایت ای گل نرگس درین خزان خالی ست
دو چشم منتظر اما، غریب می دهمت
قسم به پاکی « امن یجیب» می دهمت!
به کوچه،دست جفا،دردناکی سیلی
به میخ و آتش و پهلو ،به صورت نیلی
به صبح و سجده، به محراب، تیغ و خون و به سر
به جام زهر ، به تشت و به پاره پاره جگر
به سر، به نیزه، به قرآن، لبان تشنه، به خون
سه شعبه تیر و گلو، اوج خشم وکین و جنون
به دست های بریده، به جُرم مشکی آب
به زلف های پریشان دختری بی تاب
به اشک های یتیمان، به ناله های نزار
به کربلا که هر آیینه می شود تکرار
بیا که بر دل انسان، قرار می آید
وبا تو، ای گل نرگس!، بهار می آید
![]()

| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |








