در مسیر انتظار
این وبلاگ شامل اشعارو قطعات ادبی من می باشد .استفاده از آنها تنها با ذکر نام نویسنده وبلاگ مجاز است.
سلام گرم به همه دوستان که در نبودم به وبم اومدن و مثل همیشه لطف داشتن.شهریورماه تولد وبلاگم بود که به خاطر مشکلاتی که پیش اومد نتونستم آپ کنم و با دو ماه تاخیر با تغییر حال و هوای اینجا یه جورایی این تولد رو به خودم تبریک گفتم. جدیدترین نوشته ام رو میذارم و از دوستان خوبم که در شعر و ترانه دستی دارند می خوام که مثل همیشه راهنماییم کنند. "آه خزان" چه بازگشت غریبی شبیه دیروزم که در غم لحظات گذشته می سوزم عجیب نیست که عشقت دوباره جانم داد؟ میان ماندن و رفتن خط امانم داد؟؟؟؟؟ نه!این شروع هیاهوی بی کم و بیش است عجب که چرخ فلک تا چه حد کج اندیش است! صدای آه خزان است که می رسد بر گوش چه برگهای ضعیفی! چه شاخه های خموش. دلم گرفت! کجایی؟ ترانه می خواهم یه سیلی از تو به گوش زمانه می خواهم. زمانه دست بزن دارد و دلش سنگ است ببین که شعر من امشب چقدر بد آهنگ است! من از سکوت تو این روزها چه بیزارم میان قافیه هایم تو را چه کم دارم... شده ولی خب واقعا حالش خوب نیست به من گفت وبش رو آپ کنم واقعا نمی دونستم چی بذارم که در شان وبلاگش باشه و واقعا می دونم نتونستم رسم رفاقت رو در حقش به جا بیارم و لااقل یه شعر نمی گم قشنگ تر آخه همه اشعاری که توشون نامی از آقا هست قشنگن ولی خب ... من هم الان ذهنم هنگه و سرم شلوغ! فریده گلم امیدوارم خود آقا امام زمان تا ابد و در تک به تک مراحل زندگیت یار و یاورت باشن خیلی دلم می خواد پسورد وبش رو بگم تا پاکی دل بلوریش بیشتر براتون روشن شه ولی... می دونم خدا هیچ وقت تنهات نمی ذارم عزیزم. "نگار " بچه های کوچیک تا آدم بزرگا!شهر و چراغونی می کنن ،کوچه ها رو آب و جارو می کنن پس چرا این شوق در دل من نیست؟؟؟ چرا هر سال این موقع ها دلتنگ تر میشم؟چرا وقتی همه دارن تو جشن طلوع تو شادمانی می کنن یه دنیا غم تو دلم می شینه؟این موقع ها جای خالیت رو بیشتر حس می کنم دیگه نه با اشک تنهایی سبک میشم نه با لبخند شوق!همش به این فکر می کنم که تو هم داری می بینی.می بینی که شهر به خاطر تو نورافشان شده می بینی دارن به خاطر تو نقل می پاشن و اسپند دود می کنن !عشق من !چه حسی داری؟خوشحالی یا مثل من یه بغض کهنه داره آزارت میده؟بغض نبودن ،نرسیدن و نیومدن.امشب می خوام قسمت بدم به حق همه جمعه های غریبی که گذشت زودتر بیا.اگه اومدی و من نبودم یه شاخه گل نرگس تقدیمم کن .تقدیم عاشقی که یه عمر بدون معشوقش زیست.این غزل هم برای تو که بهترینی.(تولدت مبارک ) از بودن خویش هم دگر بیزارم اندوه شمار لحظه دیدارم هر ثانیه ،هر دقیقه ،هر ساعت عمر بر فرق تمام خاطرات آوارم یا دیده به راه رفتنت می دوزم یا بر سر سجاده خود می بارم. گاهی چو سکوت تلخ و بی حوصله ام گه ناله و فریاد کشیدن کارم اینها همه شرح حال یک عاشق توست هر چند دگران فکر کنند بیمارم! بگذار که بگذرم ز تو دورترین تا چند کنی رخنه در این افکارم؟ این لغزش یک لحظه ای ام را تو ببخش بگذار به حساب صبر بی مقدارم ای وای از این گلایه ی بی پایان! تقصیر دلم نیست .کمی تبدارم . میلاد تو ای عشق مبارک بادت تا آخر عمر دوستت می دارم. دوباره باختن من دوباره برد زمان امان ز رسم زمانه که شیوه اش درد است فغان ز حسرت دیدار و دل سپردن ها که آخرش همه هجران و این شب سرد است. نیامدی که ببینی بدون تو هر شب به شب نشینی ماتم دلم که مهمان شد تمام وسعت دنیا بزرگی هستی برای قلب صبورم مثال زندان شد. همیشه یاد گرفتم که صبر باید کرد همیشه یاد گرفتم که زندگی زیباست به یک نیایش و رویا هنوز خرسندم ولی بدون تو حتی امید بی معناست. بگو چگونه بمانم در انتظار طلوع کدام لحظه دور انتهای شعر من است؟ بگو که می رسی اینجا هنوز منتظرم! شکست تلخ دل من گواه این سخن است. می بینی ؟دیگر قلم هم یاریم نمی کند.وزن ناچیز قلم برای انگشتانم چقدر سنگین است.این همان انگشتانی ست که در زمانی نه چندان دور مشقهای چند صفحه ای ام را هر روز رونویسی می کرد!همیشه وقتی دلتنگ می شدم این واژه ها بودند که به یاری ام می آمدند تا شعری از دلتنگی را بر صفحه ا ی سپید به یادگار بگذارم اما دیگر واژه ها هم با من غریبی می کنند.انگار هیچ وقت شاعر نبودم!!! بانوی آب!امروز در سالروز کوچت از این دیار بی مهری ،قلبم ترکی به عمق تمام دلتنگی هایم برداشت.یادت هست سالها پیش برایت سرودم: " یاسمن امشب دلم از هر شبی غمگین تر است امشب از کوچ تو اینجا را هوایی دیگر است..." اما این بار نتوانستم برایت مرثیه ای بسرایم چون خود سیه پوش آرزوهایی بودم که به ناچارامروز در صندوقچه خاطراتم مدفون کردم.می بینی؟خودم هم نمی دانم چه می نویسم!.ای اشکها! مگر قول نداده بودید آبروداری کنید و از خانه ی چشمانم جاری نشوید؟؟؟ولی شما هم تقاضای مرا نادیده گرفتید.باشد! ببارید .آنقدر ببارید تا شاید زلالی شما اندکی از پلیدی نامردمان روزگار را از قاب چشمانم بشوید.ببارید اما بی صدا!نکند غریبه ای صدایتان رابشنود! نکندعزیزانم شما را بر گونه هایم ببینند و نگرانم شوند!ببارید اما سر سجاده !شاید این بار معشوقم نادیده ام نگیرد و برایم دلسوزی کند.امروز آسمان از پنجره ی اتاق به اندازه ی وسعت دلخوشی هایم کوچک است.ناگهان یاد این بیت می افتم: " خدایا کفر میگویم پریشانم پریشانم چه می خواهی تو از جانم ؟نمی دانم نمی دانم" این بار واژه ها یاریم کردند و نا خود اگاه شعر را اینگونه سرودم: " خدایا کفر نمیگویم پریشانم ،پشیمانم چه می خواهی تو ای تقدیر از این جانم؟نمی دانم!" می بینی؟این بار هم شعر یک شاعر را خراب کردم! نه خوب می دانم هرگز شاعر نمی شوم!دستانم که پینه بسته ی بازی تقدیرند دیگر برای نوشتن یاریم نمی کنند!پس آنها را به امید اجابت به سوی معشوقم دراز می کنم:خدایا!می بینی دیگر قدمهایم به استواری قدمهای کودکی ام نیست که شادمان در پی بادبادکها می دویدم.می بینی باختنم را؟باور داری شکستنم را؟پس به حرمت دستان بانوی آب ،دستانم را بگیر. بغض سنگینی که از صبح در گلویم جا خوش کرده رهایم نمی کند.ای اشکها این بار هم پیمانتان را بشکنید و ببارید و باکی نداشته باشید که این روزگار پیمان شکن فراوان دارد.می خواستم شعر بنویسم نثری شد از سر دلتنگی!نه انگار هیچ وقت شاعر نمی شوم!!! 
شفق،دو دست فلق را ،ز پشت ،بسته کنون
به بند سرد زمستان ، بهار ، زنجیر است
بیا که فرصت فردا به آمدن ، دیر است
شبان برفی قطب ارچه سرد و تاریک است،
امید دار به دل ، کان سپیده نزدیک است
امان از ین دل بی تاب و بغض تنهایی
چه می شود ز افق های دور باز آیی؟
تمام دلخوشی ام در خزان ، گل قالی ست
و جایت ای گل نرگس درین خزان خالی ست
دو چشم منتظر اما، غریب می دهمت
قسم به پاکی « امن یجیب» می دهمت!
به کوچه،دست جفا،دردناکی سیلی
به میخ و آتش و پهلو ،به صورت نیلی
به صبح و سجده، به محراب، تیغ و خون و به سر
به جام زهر ، به تشت و به پاره پاره جگر
به سر، به نیزه، به قرآن، لبان تشنه، به خون
سه شعبه تیر و گلو، اوج خشم وکین و جنون
به دست های بریده، به جُرم مشکی آب
به زلف های پریشان دختری بی تاب
به اشک های یتیمان، به ناله های نزار
به کربلا که هر آیینه می شود تکرار
بیا که بر دل انسان، قرار می آید
وبا تو، ای گل نرگس!، بهار می آید
![]()

| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |









